پارت نود و نهم :

تا شب نه امکان بیرون رفتن محقق شد، نه برق وصل شد و نه من کسی را دیدم.
گرد ماتم همه جا نشسته بود این خود دیوانگی بود.
بغض سنگین توی گلویم نشسته بود. درد تا به مغز استخوانم رسیده بود. دستانم را جلوی صورتم گذاشتم و گریه کردم. گریه ای تلخ...
در یک روز مادری که هرگز نتوانستم مادر صدایش کنم مرده بود و مردی که حالا می دانستم دوستش دارم فک. می‌کرد به عشقش خیانت کرده ام.
خسته بودم، دقیقا Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • *Gandom*

    0

    چرا داستان یهو جوش اینجوری شد؟؟پس معمای اینه سیاه چی شد؟پس اونهمه معما و در مخفی و کلید اینه چی شد؟؟اخرش زود جمع نشد ساناز جان؟

    ۱ ماه پیش
  • Helia

    2

    آتش بهترین داداش دنیا

    ۷ ماه پیش
  • هلیا

    1

    تو رو قرمز میکشم توت فرنگی . اتش چه برادر خوبیه:))

    ۷ ماه پیش
  • پرنیا

    8

    آتش انقد فک نمیکردم بتونی داداش خوبی باشی چقد خوبه که پیوند خونی دارین 😍😍

    ۹ ماه پیش
  • (دلباخته آتش(موفرفری

    6

    چقد قشنگ بود این پارت حالا که فکر میکنم همون بهتر که خواهر برادرن آتش باشه واسه ما

    ۹ ماه پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    دقیقت به همین فکر کردم

    ۹ ماه پیش
  • Medusa

    3

    دارم فکر میکنم اگه میونه ی آذرخش و نورا خوب شه احتمالا نورا از این بعد قهوه هاشو درست میکنه:)🍓☕

    ۹ ماه پیش
  • Medusa

    0

    تا وقتی بغلش کنه:) برو نورا قهوه ی تلخت و شیرین کن

    ۹ ماه پیش
  • Medusa

    3

    _تو رو قرمز توت فرنگی_ یکی از این برادر بزرگتر ها میخوام🍓😢

    ۹ ماه پیش
  • Medusa

    2

    قلم تو قابل پرستشه نظیرش نیست واقعا

    ۹ ماه پیش
  • Medusa

    2

    فقط اونجا که گفت*میخوام بامداد بشم* 😭 وای جوری که سر پارت های پایانی آینه ی سیاه دارم گریه میکنم تو کل زندگیم انقدر اشک نریختم

    ۹ ماه پیش
  • Medusa

    1

    ولی سیاه رخ واقعا ارث ترسناکیه اگه بتونن روح و حضور نحس و سیاه تیرداد و از اینجا دور کنن خوب میشه

    ۹ ماه پیش
  • Medusa

    1

    *اولین تسلیت زندگی ام* بمیرم برای نورا...درد این دختر خیلی متفاوت تر از تمام داستان هایی بود که خوندم

    ۹ ماه پیش
  • Medusa

    0

    دیالوگ هاشون...چه خواهر برادر قشنگی:) احتمالا روح ماهی و بامداد ایستادن یه جا دارن با عشق نگاشون میکنن🍓🔥📝🎨

    ۹ ماه پیش
  • Medusa

    0

    تو این وضعیت یهو ظرف توت فرنگی و دیدم لبخند زدم آتش و آذرخش تو این شنزار از زیر سنگ هم شده واسه نورا توت فرنگی پیدا میکنن:)🍓

    ۹ ماه پیش
  • Medusa

    0

    آخ ماحی...سنگینی مرگش حتی روی دیوار های سیاه رخ مونده

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️